پرشين وبلاگ
جزیره تنهایی
 

يكي بود يكي نبود . غير از خداي مهربون هيچ كس نبود . يه آدم بود روي زمين كه خيلي احساس تنهائي ميكرد . غم و قصه داشت داغونش ميكرد .
يعني داغون بود داغون تر . اونقده با خودش فكر و خيال ميكرد كه  حد نداشت . شايد از نظر روانشناسي يه رواني به حساب ميومد . آخه فكراشو فقط ميتونست تو خواب و رويا ببينه و هيچ كدوم از فكراش شبيه فكراي آدماي ديگه نبود . خودش هم نميدونست چي كار ميكنه . فقط ميدونست كه يه جسم هيچ كاره و بي عرضه با يه عالمه بدبختي داره . تنها كاري كه ميتونست بكنه اين بود كه بره تو خواب و رويا تا شايد بتونه اينجوري خودشو با افكارش ارضا كنه . كه از آخر هم نميشد . بدبختي كه شاخ و دم نداره . اين بدبخت بيچاره ما يه شب با كسي روبرو شد كه حرف دلش
حرف دل اون هم بود . فكر ميكنيد چي شد ؟ خوب معلومه ديگه دلبستگي اولين حرف و ميزنه . آخه وقتي ببينه تو اين دنياي نامرد و كثيف يكي حرف دلشو ميفهمه واسش ميميره . يه روز . دو شب . دو ماه  پنج ماه همينجوري گذشت و اين دو با هم حرف ميزدن . اون از خودش ميگفت بدبخت بيچاره ما هم از خودش . يه شب بيچاره داستانمون به اون يكي گفت : عاشقتم . من ميخوام هر جور شده تو را واسه خودم داشته باشم .
اما از اونجائي كه بند نافشو با بدبختي بريده بودند اون بهش ميگفت من فقط پيش توام تا حرفامونو با هم بزنيم نه اينكه عاشق هم بشيم .
اما بدبخت ما همچنان اصرار ميكرد . كم كم اون يكي هم داشت به بدبختمون دل ميبست . گذشت و گذشت . يه شب كه اين دو با هم حرف ميزدند و سر همين موضوع عشق و عاشقي حرف ميزدند معشوقه بدبختمون بدون خداحافظي گذاشت و رفت . 1 ماه 2 ماه 3 ماه ... نه نيومد . اما اين جناب آقاي بدبخت يه خوبي داشت كه وفا دار موند و منتظر . با خاطرات زنده بود و با ياد اون خاطرات شب و روز ميكرد . هر چند وقت يه بار هم پيغوم پسغوم ميداد به اينو اون تا شايد اثري ازش باشه اما نه ........... . انگار كه كسي تا بحال نبوده كه بخواد دنبالش بگرده يا بقول خودمون آب شده بود رفته بود تو زمين .
تا اينكه بعد از 1 سال به وسيله يكي متوجه شد كه دوباره برگشته . نميفهميد چيكار ميكنه . فقط منتظر اومدنش بود چون واسش آرزو شده بود دوباره پيشش برگرده .

 آره اون برگشت پيشش . اما با اين تفاوت كه اون حرفاي قديمي ديگه همراهش نبود . فقط ميگفت كه منو فراموش كن .
اما فكر ميكنيد فراموش كردن يه همچين آدمي نياز مند چيه ؟؟؟؟ اينكه با يه چماق بزنن تو سرش تا فراموشي بگيره و همه چيز و فراموش كنه يا اينكه يه جوارئي خودشو خلاص كنه . جز اين دو راه هم هست ؟ معشوقه ميگه : فكرت منو ديونه ميكنه . گفت : باشه فراموشت ميكنم اما تو بگو چه جوري ؟؟ تا من اين كارو بكنم .

تو خودت خوب ميدونی که خيلی دوست دارم و هميشه خواهم داشت .. و مطمئن باش اگه هم بهت بگم فراموشت کردم يه دروغ محض بيش نيست . چون ياد و خاطراتت هميشه تو قلبم جا داره . با اين همه چون دوست دارم ؛ به خاطره تو و اگه تو بخوای فراموشت ميکنم . نه به معنای هميشگی نه .. به اين منظور كه درسته هيچ وقت دستم بهت نميرسه و نمی بينمت اما هميشه با تو خواهم بود .چه در اين دنيا . چه اون دنيا .. چه با جسم . چه با روح و يا با رؤيا و خواب .

خداحافظ خوب من ...... خداحافظ ...                 

 به جز وفا و عنايت ؛ نماند در همه عالم                    ندامتی كه نبردم ملامتی كه نديدم

به روی بخت ز ديده ؛ ز چهر عمر به گردون         گهی چو اشك نشستم ؛ گهی چو رنگ پريدم

 وفا نكردی و كردم به سر نبردی و بردم                   ثبات عهد مرا ديدی ای فروغ اميدم 

...

پيام هاي ديگران()        link        جمعه ۱۳۸۳/۱۱/٢ - asheghe tanha