پرشين وبلاگ
جزیره تنهایی
 

بدون شرحی از گذشته خويش به اصل مطلب ميروم .

 سرگذشتی این چنین تلخ با یادآوری خاطرات روزهایی تلخ تر به مانند کاسه ای پر از زهر است که آن را با کمال سرکشیدم و اکنون در حسرت نخوردن آن . یک حقیقت را باید دریافت .آنکه زندگی حقیقتی است انکار ناپذیر . همین که پایت را به این دنیای کثیف گذاشتی تا آخر راه را باید طی کنی و اگر لحظه ای بی درنگ به سرنوشتت تن در دهی مطمئنا عواقب آن ؛ تو را تا عمر داری رها نخواهند کرد .

 سرگذشت من هم این چنین است . هنوز طعم تلخی آن زهر گلویم را میفشارد شاید اگر زندگی دوباره میسر می بود دیگر گول خوردن جام زهر که از جانب معشوق و برای اثبات عاشقی می بود و گول زندگیه نکبتبار را و گول مهبت های از خود ساخته را نخواهم خورد .
این باشد تجربه ای برای کسانیکه هنوز طعم تلخی این زهر را نچشیده اند . آخر من این تجربه را به بهای بسیار گران بدست آوردم . تجربه ای که همراه سرکوفت ها و شکستها همراه است .
چه میشود کرد ؟؟؟ این هم جزئی از زندگانیست که من این چنین گرفتارش شدم .
کاش آدمها که عامل اصلی این قضیه ها هستند با خود فکر می کردند که من هم جزئی از خود آنهایم نباید این چنین باعث نابودیم شوند اما آنها میخواهند یکی را از میان بردارند شاید بتوانند اکسیژن بیشتری را برای خود داشته باشند .
این چنین است که هم اکنون تنها آرزویم این است که جایی دور از این آدمها باشم . جایی باشم که برای مدتی جدا از همه باشم . از فامیل از پدر از مادر از برادر و از خواهر و یا از عزیزترینم و همدمم همیشگیم.
درست است که فردا روز و با رفتن من شاید آدمها به سر عقل بیایند و من را هم جزئی از خود بدانند . اما به خاطره این کار باز هم باید طعم تلخ جدایی را به بهایی گزاف و به خاطره هیچ و پوج بدهم  .
این چنین است روزگار آشفته من ......
 
..............................................آی آدمها.....................................................

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان .
یک نفر دارد که دست و پای دا ئم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید .
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن ؛
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید ؛
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهایتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان !

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره ؛ جامه تان بر تن ؛
یک نفر در آب می خواند شما را .
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمانی بی تابیش افزون
می کند زیر آب ها بیرون
گاه سر گه پا ؛

آی آدمها !
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید ؛
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده . پس مدهوش
می رود نعره زنان . وین بانگ باز از دور می آید :
آی آدمها ...
وصدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رها تر
از ميان آب های دور و نزديک
باز در گوش اين نداها.
آی آدم ها...

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱۳۸٤/۳/۱٩ - asheghe tanha