بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی، وسط سفرهی نو
بوی خوب نعنا ترخون سر پیچ کوچهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
_________________________________
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
_________________________________
فکر قاشق زدن یک دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بُتههای نور
برق کفش جفت شده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
_________________________________
بازی الک دولک تو کوچهها
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
_________________________________
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری
شبِ جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم

در زمان های بسیار قدیم که هیچ انسانی بر روی زمین زندگی نمی کرد تمام فضیلت و
تباهی ها دور هم گرد آمدند
ذکاوت گفت:بیاید قایم باشک بازی کنیم.
دیوانگی گفت:من چشم می گذارم و از آن جهت که هیچ کس دلش نمی خواست دنبال
دیوانگی برود همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمارش کرد.
رذایل و فضایل هر کدام گوشه ای پنهان شدند.
لطافت زیر برگ درخت، خیانت زیر زباله ها ،طمع درون کیسه ای که خودش دوخته بود،خساست درون کیسه دیگری.
سخاوت در باران،دروغ گفت:من به رودخانه میروم اما زیر سنگ سیاه پنهان شد. هوس
به مرکز زمین رفت.
ولی یک نفر پنهان نشد. می توانید حدس بزنید چه کسی؟آن یک نفر عشق بود. او
نمی توانست پنهان شود چرا که رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون .
وقت رو به اتمام بود و عشق هنوز پنهان نشده بود.دیوانگی می شمرد .
عشق بالاخره در واپسین لحظات در درون بوته گل سرخ رز پنهان شد.
دیوانگی چشم هایش را گشود.
اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چرا که او اصلا پنهان نشده بود.
دیوانگی همه را پیدا کرد حتی دروغ را.
اما یک نفر را پیدا نکرد و آن عشق بود . حسادت گفت: تا همه را پیدا نکنی بازی تمام
نمی شود.
دیوانگی شاخه ای در دست گرفت و با ضربات پیاپی به گل رز کوبید.
صدای ناله ای بلند شد و پس از چند لحظه بیرون آمد .
دستانش روی چشمانش بود و از آنها خون می چکید.
همه با تعجب پرسیدند: چه شده است؟ عشق پاسخ داد من کور شده ام.
دیوانگی ناراحت شد و گفت :من می خواهم برای تو کاری انجام دهم.
عشق گفت : کاری نمی شود کرد، درمانی وجود ندارد.اما دیوانگی اصرار کرد و عشق
گفت: چون من چیزی را نمی بینم هر جا که می روم همراهم باش و دیوانگی پذیرفت.
و از ایجا است که عشق هر جا که هست دیوانگی هم کنارش است.
جبران خلیل جبران
... پيام هاي ديگران() link جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ - asheghe tanha
من ندانم که کیم ...
من فقط میدانم
که تویی شاه بیت غزل زندگی ام ...


