پرشين وبلاگ
جزیره تنهایی
 

اول آشنائيش اونو برادر خودش خطاب ميکرد گر چه که فاصلشون زياد بود و همديگرو فقط از طريق وب ميتونستن ببينن که اين اتفاق هرگز براشون پيش نيومد اما واقعا همديگرو مثل خواهر و برادر ميدونستن .
 خواهرش تويه يک شرکت کامپيوتری کار ميکرد (همين خواهری رو ميگم که فقط از طريق امواج ميشد باهاش ارتباط برقرار کرد ). اون هر موقع که خسته ميشد به برادرش سر ميزد .
 يه روز كه داشتن با هم حرف ميزدن ؛ داداشش ازش پرسيد مثل اينكه سرت خيلی شلوغه نه ؟ اون بهش گفت : نه ؛ فقط من يه وبلاگي رو خيلی دوست دارم  و الان هم توی اون وبلاگ هستم . واسه همينه كه دير جواب ميدم چون دارم مطالبشو مرور ميكنم .  اگه بخوای آدرسشو بهت بدم ؟ اينه آدرسش :  http://www.parandetanha.persianblog.ir
اينو هم از قلم نيندازم كه خواهرش بهش ميگفت : منم مثل اين سايته يه پرنده تنهام . داداشش گفت : چه اسم قشنگي . اما تا وقتي من هستم كه تنها نيستي .
داداشش فقط آدرسو يه جائی نوشت . اما اصلا بهش سر نزد ؛ چون يادش رفته بود .
مدتي گذشت و از آخرين روزی كه با هم حرف زدن ۱ ماهی گذشته بود ولی خواهرش بهش سر نميزد . نگران شده بود . دائم واسش پيغام میذاشت اما كسی جوابشو نميداد .
تا اينكه يه روز ديد يكی بهش پيغام داده . خواهرش بود . اونقدر خوشحال شد كه حد نداشت . ازش پرسيد : معلوم هست كجائی ؟ خواهرش گفت : ببخشيد رضا جان . از طرف شركت يه ماموريت واسم پيش اومده بود بايد ميرفتم .
ازش عذر خواهی كرد و با هم يه كم درد و دل كردن . اما داداشش نميدونست كه اين درد و دل آخريه كه داره با خواهرش ميكنه . آره . اون رفت و ديگه هم نيومد . هر چی داداشش براش پيغام گذاشت بی نتيجه بود .

از اين موضوعات مدت طولاني گذشت تا اينكه چند وقت پيش وقتي داشت وسائلشو زير و رو ميكرد ناگهان متوجه يه كاغذ شد . آره همون كاغذي كه خواهرش آدرس وبلاگو بهش گفته بود .
خوشحال شد . با خودش گفت : شايد اينجوري بشه يه جوري پيداش كنم . حداقل از صاحب سايت ميپرسم كه يه همچين فردي به وبلاگ شما خيلي علاقه داره  با اين نام و نشوني .
همين كه اين فكرو خيال در ذهنش مرور ميشد وارد وبلاگ شد . وقتي واردش شد يه احساسي بهش دست داد . احساس ميكرد بهش نزديك شده . وبلاگ رو حسابي زيرو رو كرد . اما اثري از اون پيدا نكرد .
 متوجه يه چيزي شد . ديد از آخرين نوشته ي اين وبلاگ چند سال ميگذره . باز هم نااميد شد . ميخواست از وبلاگ بياد بيرون كه يهو به فكرش رسيد به صاحب وبلاگ پيغام بده كه يه همچين فردي رو ميشناسه يا نه ؟
ميدونيد چه ديد ؟
تا چند دقيقه بدون حركت مونده بود . فقط به يه جا خيره شده بود . حالا فهميد كه منظورش از پرنده تنها چيه . اسم وبلاگش . آره اون وبلاگ ماله اون بود . و اينو از ايميلش فهميد .
باور نميكرد . چند بار ايميلشو با دقت خوند . درسته درست بود . نميدونست چكار كنه ؟ فقط شرمنده بود از اينكه چرا زود تر به سراغش نرفته بود .
تنها كاري كه ميتونست بكنه اين بود كه واسش تو وبلاگش پيغام بذاره و منتظر پاسخ باشه . اين نوشته زيبا رو هم اون واسش فرستاده بود كه با ديدنش هميشه به يادش مي افتاد . 
ميان بلورين واژه هاي روزگار
در پي بلور سكوتي هستم
كه وسوسة فريادي نشكسته باشدش

سكوت ترك خورده زياد ديده ام،
سكوت شكست از سنگ بي تابي دل
سكوت لرزان از هجوم بغض
سكوت بي غروري كه به پندار رسائي فرياد، فريفته شد.
در جستجوي سكوتي اصيلم!
           
ديگر تاب فريادم نيست...
مرا به همين سكوت نيمه باور كن
تا تمام سكوت هم راهي نيست...

 خدايا . اگه شده حتي براي يك باره ديگه اونو به اين داداش چشم براه برسون .

...

پيام هاي ديگران()        link        شنبه ۱۳۸۳/۸/٢۳ - asheghe tanha