پرشين وبلاگ
جزیره تنهایی
 

مي خواست بهش بگه دوستت دارم اما چه جوري ؟ ميخواست بگه من به يادتم اما چه جوري ؟ ميخواست بگه عضوي از وجودم شدي اما با چه زبوني ؟
ميخواست بگه قلبم و واست نگه داشتم و به هيچ كس جز تو نميدمش اما نميتونست . چون هيچ وقت به حرفاش گوش نكرد .
وقتي اسمشو جلوش مياوردن آهي ميكشيد و با خودش ميگفت : يعني ميشه كه اون و من ....... ؟؟؟
وقتي ميديدش نميفهميد چه كار ميكنه . تنها اينو ميدونست كه هر كاري ميكنه واسه اينه كه اونو شاد كنه . اما............  اما دريغ و صد افسوس كه رفت .
اون رفت با هزار تا خاطره . خاطره هايي كه هنوز بوي تازگي ميدن . خاطره هايي كه وقتي به ياد مياره اشك هاش خود به خود جاري ميشن . دفتر خاطراتشو
باز ميكنه . هر جا رو نگاه ميكنه اسم اونه . شايد تا الان با اسمش هم زندگي ميكرده . تنها يكي از خاطراتشوكه آخرين خاطره اش هست رو ميخونه :
عجب شبي . و قتي سوار ماشين شديم كمي سر صحبت و باز كردم . باهاش حرف زدم . واي خداي من .چي ميشه كه بتونم هميشه باهاش حرف بزنم ؟
بهش گفتم : فردا شب ميام خونتون . گفت : آره حتما بيا . از خوشحالي بال در آوردم . سوار ماشين كه شدم و وقتي باهاش خداحافظي كردم تو اين فكر بودم
كه فردا حتما بايد بهش بفهمونم من دوسش دارم . شب و با هزار تا فكر و خيال خوابيدم . صبح ساعت 9 از خواب بلند شدم . واي خداي من چيكار كنم واسه
 امشب ؟ چي واسش بگيرم ؟ هر چي به اين در و اون در زدم هيچي به ذهنم نرسيد . چون تمام فكرم اين بود كه نكنه خوشش نياد . ساعت ها سپري ميشد
و من هنوز هيچ كاري نكرده بودم . شب شد . بالاخره هديه اي كه ميخواستم و واسش خريدم . فقط خدا كنه خوشش بياد .
رفتم خونشون . واي ؛ گوشه گوشه اين خونه خاطرات شده واسم . غرق در تفكرات بودم كه يهو به ذهنم رسيد كه حالا چه جوري بهش بدم ؟ چي بهش بگم ؟
تا آخرين لحظه اي كه اونجا بودم تو فكر همين بودم . لحظه موعود فرا رسيد . بارون هم ميباريد . ياد شعر زيباي بارون كه اميد ميخونه افتادم : 
                                  ياد م آيد زير بارون با تو بودم با تو تنها
صداش كردم . وقتي اومد موندم چي بگم . فقط خيره شدم بودم بهش و بر و بر نگاش ميكردم . بهش گفتم : راستش هديه اي ناقابل برات تهيه كردم . اميدوارم
خوشت بياد . در ادامه هر كاري كردم بگم دوست دارم نتونستم . لال شده بودم . انگار كه منو با نگاش جادو كرده بود . اون به من گفت : اين واسه منه ؟ گفتم
 خوب آره . جز تو مگه كسي ديگه هم هست ؟ فقط همينو تونستم بگم . يه نگام كرد و گفت : زحمت كشيدي . دستت درد نكنه . من كه منتظر بودم الان مخالفت
 كنه از گرفتن هديه با اين حرفش خوشحال شدم . ازم تشكر كردو با هم خداحافظي كرديم و من اومم خونه . تمام شب و به اون فكر ميكردم .
اما نميدونستم كه اين خوشحالي ديري نمي پايه كه به غم تبديل ميشه .  خودتون فكر كنيد كه چي شد ؟؟؟؟؟ اونروز آه از نهادم بلند شد . حالا فهميدم
آسمون و باد چرا اون شب ناله و شيون ميكردن . ناله اشك بار بارون و شيون باد . شايد باروني كه اون شب گرفته بود به خاطره دل من بود .
دل آسمون شكست چون دل من شكست . آسمون واسه من گريه كرد . بادي هم  كه در حال وزيدن بود مانند صداي كسيه بود كه داره ناله ميزنه .
بعد از اون روز ديگه هيچ رغبتي واسه زندگي نداشتم . وقتي دوباره ديدمش فقط ياد اين شعر بودم كه :
مرا نصيب غم آمد به شاديه همه عالم           چرا كه از همه عالم محبت تو گزيدم
وفا نكردي و كردم جفا نديدي و ديدم            ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم
اون منو با تمام خاطراتم گذاشت و رفت . چند وقته پيش وقتي رفتم به خونه قبلي مون سر بزنم همينطور كه به اين طرفو اون طرف نگاه ميكردم و خاطرات
گذشته رو مرور ميكردم ناگهان چشمم يه جا خيره موند . جائي كه اون نشسته بود . مثل يه مرده متحرك فقط نگاه ميكردم و يادش ميكردم .
از آخرين باري كه ديدمش فقط ميتونم همينو بگم كه از اينكه اين كارو با من كرده بود خوشحال بود . كاش اون لحظه زمين دهن باز ميكرد و منو از صحنه
روزگار محو ميكرد . با اين همه ميخواستم بهش بگم : اگه با ناراحتي و يا اذيت من خوشحال ميشي پس هميشه و هر وقت كه منو ديدي اين كارو بكن . چون
آرزوي من ديدن خندهاي قشنگته . اما ....
اما اون ديگه رفت واسه هميشه . و تنها آخرين حرفي كه ميتونم بهش بگم اينه : سفر بخير مسافر من .    
                                 اين چه عشقيست كه در دل دارم ؟
                                 من از اين عشق چه حاصل دارم 
                                 ميگريزي ز من و در طلبت 
                                 باز هم كوشش باطل دارم
 
 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ۱۳۸۳/٩/۱٢ - asheghe tanha