يكي بود يكي نبود . غير از خداي مهربون هيچ كس نبود . يه آدم بود روي زمين كه خيلي احساس تنهائي ميكرد . غم و قصه داشت داغونش ميكرد .
يعني داغون بود داغون تر . اونقده با خودش فكر و خيال ميكرد كه  حد نداشت . شايد از نظر روانشناسي يه رواني به حساب ميومد . آخه فكراشو فقط ميتونست تو خواب و رويا ببينه و هيچ كدوم از فكراش شبيه فكراي آدماي ديگه نبود . خودش هم نميدونست چي كار ميكنه . فقط ميدونست كه يه جسم هيچ كاره و بي عرضه با يه عالمه بدبختي داره . تنها كاري كه ميتونست بكنه اين بود كه بره تو خواب و رويا تا شايد بتونه اينجوري خودشو با افكارش ارضا كنه . كه از آخر هم نميشد . بدبختي كه شاخ و دم نداره . اين بدبخت بيچاره ما يه شب با كسي روبرو شد كه حرف دلش
حرف دل اون هم بود . فكر ميكنيد چي شد ؟ خوب معلومه ديگه دلبستگي اولين حرف و ميزنه . آخه وقتي ببينه تو اين دنياي نامرد و كثيف يكي حرف دلشو ميفهمه واسش ميميره . يه روز . دو شب . دو ماه  پنج ماه همينجوري گذشت و اين دو با هم حرف ميزدن . اون از خودش ميگفت بدبخت بيچاره ما هم از خودش . يه شب بيچاره داستانمون به اون يكي گفت : عاشقتم . من ميخوام هر جور شده تو را واسه خودم داشته باشم .
اما از اونجائي كه بند نافشو با بدبختي بريده بودند اون بهش ميگفت من فقط پيش توام تا حرفامونو با هم بزنيم نه اينكه عاشق هم بشيم .
اما بدبخت ما همچنان اصرار ميكرد . كم كم اون يكي هم داشت به بدبختمون دل ميبست . گذشت و گذشت . يه شب كه اين دو با هم حرف ميزدند و سر همين موضوع عشق و عاشقي حرف ميزدند معشوقه بدبختمون بدون خداحافظي گذاشت و رفت . 1 ماه 2 ماه 3 ماه ... نه نيومد . اما اين جناب آقاي بدبخت يه خوبي داشت كه وفا دار موند و منتظر . با خاطرات زنده بود و با ياد اون خاطرات شب و روز ميكرد . هر چند وقت يه بار هم پيغوم پسغوم ميداد به اينو اون تا شايد اثري ازش باشه اما نه ........... . انگار كه كسي تا بحال نبوده كه بخواد دنبالش بگرده يا بقول خودمون آب شده بود رفته بود تو زمين .
تا اينكه بعد از 1 سال به وسيله يكي متوجه شد كه دوباره برگشته . نميفهميد چيكار ميكنه . فقط منتظر اومدنش بود چون واسش آرزو شده بود دوباره پيشش برگرده .

 آره اون برگشت پيشش . اما با اين تفاوت كه اون حرفاي قديمي ديگه همراهش نبود . فقط ميگفت كه منو فراموش كن .
اما فكر ميكنيد فراموش كردن يه همچين آدمي نياز مند چيه ؟؟؟؟ اينكه با يه چماق بزنن تو سرش تا فراموشي بگيره و همه چيز و فراموش كنه يا اينكه يه جوارئي خودشو خلاص كنه . جز اين دو راه هم هست ؟ معشوقه ميگه : فكرت منو ديونه ميكنه . گفت : باشه فراموشت ميكنم اما تو بگو چه جوري ؟؟ تا من اين كارو بكنم .

تو خودت خوب ميدونی که خيلی دوست دارم و هميشه خواهم داشت .. و مطمئن باش اگه هم بهت بگم فراموشت کردم يه دروغ محض بيش نيست . چون ياد و خاطراتت هميشه تو قلبم جا داره . با اين همه چون دوست دارم ؛ به خاطره تو و اگه تو بخوای فراموشت ميکنم . نه به معنای هميشگی نه .. به اين منظور كه درسته هيچ وقت دستم بهت نميرسه و نمی بينمت اما هميشه با تو خواهم بود .چه در اين دنيا . چه اون دنيا .. چه با جسم . چه با روح و يا با رؤيا و خواب .

خداحافظ خوب من ...... خداحافظ ...                 

 به جز وفا و عنايت ؛ نماند در همه عالم                    ندامتی كه نبردم ملامتی كه نديدم

به روی بخت ز ديده ؛ ز چهر عمر به گردون         گهی چو اشك نشستم ؛ گهی چو رنگ پريدم

 وفا نكردی و كردم به سر نبردی و بردم                   ثبات عهد مرا ديدی ای فروغ اميدم 

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوگند

انسان ... را نه به انچه که در ذهن دارد نه به انچه که به زبان می اورد و نه به انچه که شروع می کند بلکه به انچه که به پایان می رساند" می شناسند سال نو مبارک .موفق وشاد باشید

saghi

نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی ... فراموشی و بد عهدی با سرشت آدما ترکيب شده شکايت از اون سودی نداره عزيز

reza

سلام خيلی عالی بود.... تبريک ميگم

مجید

سلام دوست من / تو که آپ نمی کنی ؛ من آپ کردم / خوشحال ميشم ببينمت ...

لیلا

سلام نازنين....چقدر غمناک نوشتی....ای بابا همه جا همين جوريه اينو هر کی ندونه من يکی می دونم ....بی خيال عشق شو و زندگی کن

مجید

چهل تا شمع نذر می کنم اگه اين بلاگ آپ بشه / خدايا ...

mosi

دلم می خواد که خورشیدو از آسمون بیارم یه وقت نگی که من تو رو یه دنیا دوست ندارم دلم می خواد که مهتابو بیارم توی خونه شبو با تو سحر کنم اما چه عاشقونه بارونی بارونی، دلم کویر لوته قسم بزرک من، قسم به تار موته ببار ببار رو تن خستم، از عشق سیرابم کن با قصه های شیرینت منو هر شب خوابم کن ببار ببار کویر لوتم، کولاکی، سیلابم کن بیا منو با تب عشقت، بی تاب و بیتابم کن بارونی بارونی، دلم کویر لوته قسم بزرک من، قسم به تار موته

wind_talker77

سلام عزيز دل ، يادم مياد يه جا نوشته بود : لعنت به عشق ، او که مرا بی پناه کرد ...... پيش خدا مرا و ترا رو سياه کرد............ممنون که سر زدی دلشاد باشی

farnaz

سلام کاش ميدونستی چه جوری تک تک حرفاتو درک می کنم (اميدوارم به ارزوی قلبت برسی دعا کن منم برسم) يا حق.....

faryad

ای ای ای ...آه