و آن آرزوی گمشده 

بی نام و بی نشان

در دورگاه ديده من جلوه می نمود

در وادی خيال مرا مست ميدواند و ز خويش می ربود

از دور می فريفت دل تشنه مرا

چون بحر؛ موج می زد و لرزان چو آب بود

و آنگه كه پيش رفتم با شور و التهاب ديدم سراب بود

سراب بود

سراب

/ 1 نظر / 4 بازدید
سراب

سلام با اين وبلاگ وحشتناکد بايد شبيه به مرده های متحرک باشيد. شرط می بندم خودت هم نمی دونی از زندگيت چی می خوای و چه هدفی داری. اينهمه اشفتگی و سرگشتگی برای ادم های ضعيف النفس يه تلنگری به خودت بزن شايد به دنيای زنده ها برگشتی.