عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار قدیم که هیچ انسانی بر روی زمین زندگی نمی کرد تمام فضیلت و

تباهی ها دور هم گرد آمدند

ذکاوت گفت:بیاید قایم باشک بازی کنیم.



دیوانگی گفت:من چشم می گذارم و از آن جهت که هیچ کس دلش نمی خواست دنبال

دیوانگی برود همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمارش کرد.



رذایل و فضایل هر کدام گوشه ای پنهان شدند.

لطافت زیر برگ درخت، خیانت زیر زباله ها ،طمع درون کیسه ای که خودش دوخته بود،خساست درون کیسه دیگری.

سخاوت در باران،دروغ گفت:من به رودخانه میروم اما زیر سنگ سیاه پنهان شد. هوس

به مرکز زمین رفت.



ولی یک نفر پنهان نشد. می توانید حدس بزنید چه کسی؟آن یک نفر عشق بود. او

نمی توانست پنهان شود چرا که رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون .



وقت رو به اتمام بود و عشق هنوز پنهان نشده بود.دیوانگی می شمرد .

عشق بالاخره در واپسین لحظات در درون بوته گل سرخ رز پنهان شد.



دیوانگی چشم هایش را گشود.

اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود چرا که او اصلا پنهان نشده بود.

دیوانگی همه را پیدا کرد حتی دروغ را.

اما یک نفر را پیدا نکرد و آن عشق بود . حسادت گفت: تا همه را پیدا نکنی بازی تمام

نمی شود.

دیوانگی شاخه ای در دست گرفت و با ضربات پیاپی به گل رز کوبید.

صدای ناله ای بلند شد و پس از چند لحظه بیرون آمد .

دستانش روی چشمانش بود و از آنها خون می چکید.

همه با تعجب پرسیدند: چه شده است؟ عشق پاسخ داد من کور شده ام.

دیوانگی ناراحت شد و گفت :من می خواهم برای تو کاری انجام دهم.

عشق گفت : کاری نمی شود کرد، درمانی وجود ندارد.اما دیوانگی اصرار کرد و عشق

گفت: چون من چیزی را نمی بینم هر جا که می روم همراهم باش و دیوانگی پذیرفت.

و از ایجا است که عشق هر جا که هست دیوانگی هم کنارش است.

 

جبران خلیل جبران

 

 

/ 1 نظر / 16 بازدید