مي خواست بهش بگه دوستت دارم اما چه جوري ؟ ميخواست بگه من به يادتم اما چه جوري ؟ ميخواست بگه عضوي از وجودم شدي اما با چه زبوني ؟
ميخواست بگه قلبم و واست نگه داشتم و به هيچ كس جز تو نميدمش اما نميتونست . چون هيچ وقت به حرفاش گوش نكرد .
وقتي اسمشو جلوش مياوردن آهي ميكشيد و با خودش ميگفت : يعني ميشه كه اون و من ....... ؟؟؟
وقتي ميديدش نميفهميد چه كار ميكنه . تنها اينو ميدونست كه هر كاري ميكنه واسه اينه كه اونو شاد كنه . اما............  اما دريغ و صد افسوس كه رفت .
اون رفت با هزار تا خاطره . خاطره هايي كه هنوز بوي تازگي ميدن . خاطره هايي كه وقتي به ياد مياره اشك هاش خود به خود جاري ميشن . دفتر خاطراتشو
باز ميكنه . هر جا رو نگاه ميكنه اسم اونه . شايد تا الان با اسمش هم زندگي ميكرده . تنها يكي از خاطراتشوكه آخرين خاطره اش هست رو ميخونه :
عجب شبي . و قتي سوار ماشين شديم كمي سر صحبت و باز كردم . باهاش حرف زدم . واي خداي من .چي ميشه كه بتونم هميشه باهاش حرف بزنم ؟
بهش گفتم : فردا شب ميام خونتون . گفت : آره حتما بيا . از خوشحالي بال در آوردم . سوار ماشين كه شدم و وقتي باهاش خداحافظي كردم تو اين فكر بودم
كه فردا حتما بايد بهش بفهمونم من دوسش دارم . شب و با هزار تا فكر و خيال خوابيدم . صبح ساعت 9 از خواب بلند شدم . واي خداي من چيكار كنم واسه
 امشب ؟ چي واسش بگيرم ؟ هر چي به اين در و اون در زدم هيچي به ذهنم نرسيد . چون تمام فكرم اين بود كه نكنه خوشش نياد . ساعت ها سپري ميشد
و من هنوز هيچ كاري نكرده بودم . شب شد . بالاخره هديه اي كه ميخواستم و واسش خريدم . فقط خدا كنه خوشش بياد .
رفتم خونشون . واي ؛ گوشه گوشه اين خونه خاطرات شده واسم . غرق در تفكرات بودم كه يهو به ذهنم رسيد كه حالا چه جوري بهش بدم ؟ چي بهش بگم ؟
تا آخرين لحظه اي كه اونجا بودم تو فكر همين بودم . لحظه موعود فرا رسيد . بارون هم ميباريد . ياد شعر زيباي بارون كه اميد ميخونه افتادم : 
                                  ياد م آيد زير بارون با تو بودم با تو تنها
صداش كردم . وقتي اومد موندم چي بگم . فقط خيره شدم بودم بهش و بر و بر نگاش ميكردم . بهش گفتم : راستش هديه اي ناقابل برات تهيه كردم . اميدوارم
خوشت بياد . در ادامه هر كاري كردم بگم دوست دارم نتونستم . لال شده بودم . انگار كه منو با نگاش جادو كرده بود . اون به من گفت : اين واسه منه ؟ گفتم
 خوب آره . جز تو مگه كسي ديگه هم هست ؟ فقط همينو تونستم بگم . يه نگام كرد و گفت : زحمت كشيدي . دستت درد نكنه . من كه منتظر بودم الان مخالفت
 كنه از گرفتن هديه با اين حرفش خوشحال شدم . ازم تشكر كردو با هم خداحافظي كرديم و من اومم خونه . تمام شب و به اون فكر ميكردم .
اما نميدونستم كه اين خوشحالي ديري نمي پايه كه به غم تبديل ميشه .  خودتون فكر كنيد كه چي شد ؟؟؟؟؟ اونروز آه از نهادم بلند شد . حالا فهميدم
آسمون و باد چرا اون شب ناله و شيون ميكردن . ناله اشك بار بارون و شيون باد . شايد باروني كه اون شب گرفته بود به خاطره دل من بود .
دل آسمون شكست چون دل من شكست . آسمون واسه من گريه كرد . بادي هم  كه در حال وزيدن بود مانند صداي كسيه بود كه داره ناله ميزنه .
بعد از اون روز ديگه هيچ رغبتي واسه زندگي نداشتم . وقتي دوباره ديدمش فقط ياد اين شعر بودم كه :
مرا نصيب غم آمد به شاديه همه عالم           چرا كه از همه عالم محبت تو گزيدم
وفا نكردي و كردم جفا نديدي و ديدم            ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم
اون منو با تمام خاطراتم گذاشت و رفت . چند وقته پيش وقتي رفتم به خونه قبلي مون سر بزنم همينطور كه به اين طرفو اون طرف نگاه ميكردم و خاطرات
گذشته رو مرور ميكردم ناگهان چشمم يه جا خيره موند . جائي كه اون نشسته بود . مثل يه مرده متحرك فقط نگاه ميكردم و يادش ميكردم .
از آخرين باري كه ديدمش فقط ميتونم همينو بگم كه از اينكه اين كارو با من كرده بود خوشحال بود . كاش اون لحظه زمين دهن باز ميكرد و منو از صحنه
روزگار محو ميكرد . با اين همه ميخواستم بهش بگم : اگه با ناراحتي و يا اذيت من خوشحال ميشي پس هميشه و هر وقت كه منو ديدي اين كارو بكن . چون
آرزوي من ديدن خندهاي قشنگته . اما ....
اما اون ديگه رفت واسه هميشه . و تنها آخرين حرفي كه ميتونم بهش بگم اينه : سفر بخير مسافر من .    
                                 اين چه عشقيست كه در دل دارم ؟
                                 من از اين عشق چه حاصل دارم 
                                 ميگريزي ز من و در طلبت 
                                 باز هم كوشش باطل دارم
 
 

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
شب هاي سفيد

سلام.موفق باشی .خوشحال می شم که به من هم سر بزنيد .منتظرم

امین , صبا

سلام؛ به روز شدن وبلاگ رو تبريک ميگم.. موفق باشی { امين } و { صبا }..

کورش

عشق آدم رو کور ميکنه...با غصه دم خور ميکنه...من هم نتونستم...

mehdi

سلام..اين متنتو خوندم..آدم توی اين حالت گير کنه چقدر سخته...اگه ميشد آدم حرف دلشو راحت بزنه خيلی خوب بود....

مجید

تو رفتی و ديدم از تو در دنيای بيقرارم خاطرهء ديگرتری به جا مانده / هراسان به دنبالت در هياهوی غريبه شبانه دويدم / اما تو رفته بودی / بعد از رفتنت ياد لحظه های با تو بودن به من آموختند که بايد دوست داشته باشم / آری ... بايد دوست داشته باشم فصلهای خستهء اين هوای بسته را / بايد دوست داشته باشم چشمهای رفتهء اين هراس دل شکسته را / بايد همه را دوست داشته باشم / اما تو را بيشتر ...

نازنین

نگاهها بايد تا هميشه در انتظار بمانند....بارانی باشی.