تقديم عشق

 

 

 

 

آن دورها نزدیک بهخورشید؛ آن سوی مرز جاودانگی ، شهری

 

هست که سوارش از همین جا پیداست .

 

من عده ای را می بینم که در آن شهر شاد مانند و

 

دلم همچون اسیری پشتاین فاصله ها زندانی است .

 

تا افق بايد رفت.......

 

شاید در آن شهر سپید ، مرغی بر درختی منتظر من باشد تا به

 

نگاهش  بی قراری هایم  خوب شود .

 

شاید آرام دل من آنجاست که نسیم هر صبح پیغامش را با خود باز به نگاه من میرساند .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

راه بس طول و دراز و پر حادثه است. خارها در کمین قدمم

 

نشسته اند و سکوتی حکم فرماست که آبستن روزهای

 

تنهائی است.

 

نگاهم را به افق میدوزم و میدانم که این راه را باید رفت .

 

در آن شهر عده ای شادمانه میخندند . پیداست که این راه 

 

 رفتنی است.

 

من هم خواهم رفت، من هم خواهم رفت، من هم خواهم رفت....

 

خسته ام. پاهایم تاول زده اند. لبهایم خشکیده اند و از ترکها  

 

خون میتراود

 

شاید خواب، شاید بی خیالی من را از آن عشق بزرگ که در

 

افق منتظر است ؛ برهاند .  

 

دستهایم را بگیر ؛ بالهایم شکسته اند، نمیدانم شاید همراهیت

 

التیام خستگی هایم باشد .

 

شاید هم با من باشی دل حیرانم آرام گردد .

 

بیا با هم برویم . اگر دستهای نیازمانرا در هم گره بزنیم ،

 

بالهایمان قویتراوج خواهند گرفت....

 

هنگامی که موسیقی نرم صدایت را میشنوم ، همدم کسانی

 

می شوم که خانه ی دلشان همیشه سبز است.

 

پس من نیز با تو همگام میشوم و قدم در بی کران عشق میگذارم .

 میخواهم همراه با لبخند خورشید مثل عشق طلوع کنم

و با پنجره ها دوست شوم .

 

میخواهم به زادگاه شقایقها سری بزنم . به آنجا که نیلوفران آبی معصومانه میرویند .

 

همانجا که در سرزمینش فقط مهربانی است و مهربانی .

  همانجا که در آن دیگر اثری از پژمردن یک نگاه نیست و در دل هر

 

لبخندش هزاران راز نهفته است .

 

زندگی ميگذرد و اما آنچه در زير چرخهای بلند و سنگين ميماند خاطره است ،

خاطره .

خاطره ای از من و تو

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
احسان

سلام.به من هم سر بزن.موفق باشي