بغض تو گلوش گير كرده . دلش مثل یه دریای متلاتم شده  که امواج سهمگین غم و خاطرات گذشته دائم به سینه اش میکوبه .میخواد مثل یه ققنوس تو آتیش خودش بسوزه با اين تفاوت كه نمي خواد اثري از خودش به جا بذاره .می خواد مثل یه مرغ مهاجر سفر کنه .
بره یه جائی که اثری از بی مهری نباشه و  آدمای اونجا همشون یه رنگ و ساده باشن .جائي كه دست هر كودك 10 ساله شهر شاخه معرفتيست.
بی شک که عشق واقعی رو میشه اونجا یافت کرد . آدمهائی که همشون یک عاشق واقعی هستند و درسته كه همشون از نظر هم خوني با هم برادر نيستند اما برادري و برابري  هميشه همراهشونه . اونجا سرزميني كه همه حرف دل هم ديگه رو ميدونن . به همين خاطره كه در اون سرزمين اثري از بي مهري و نامردی  و خيانت و ... نيست . توي اون سرزمين همه با هم هستند . حتي حاضرن به خاطر كسي ديگه از عشقشون بگذرن  اما دريغا از ....... .
 در پيش بي دردان چرا  فرياد بي حاصل كنم ؟ 
                                                      گر شكوه اي دارم ز دل با يار صاحب دل كنم 
يادمه چند بار واسش اين بيت شعر و خوندم :

                 ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين
                                                چه دل آزار ترين شد چه دل آزار ترين .
اما چه فايده كه قضيه قضيه ي نوش دارو بعد مرگ سهراب . اتفاقيست كه افتاده . اما يادمه كه وقتي دلم اسير كسي شده بود و وقتي با بي توجهي و بي تفاوتی  رو برو شده بودم و وقتي كه فكر ميكردم دنيا به آخر رسيده همين كسي كه خودش دچار اين بلا شده منو نجات داد . و گر نه من هم حال و روزي مثل حال اونو داشتم . اما به قول شاعر :

           چو عضوي به درد آورد روزگار
                                            دگر عضو ها را نماند قرار
هر كس ديگه هم جاي من بود به فكر آرامش به اون بود . البته هر كسي جز .... .....  .
حالا دوست دارم بهش بگم اندكي صبر سحر نزديك است . بهش بگم پشت دريا شهريست . قايقي بايد ساخت .

/ 0 نظر / 3 بازدید